حكيم زجاجى

659

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

مظفر چو منصور مقهور شد * وز آن سروران خرمى دور شد به هريك يكى نان ندادند بيش * چو آن روز بدشان نهادند پيش فرستاد اسحاق پيكى چو تير * به سامره نزديك فرزانه مير كه اى شاه دشمن به كام تو گشت * سپهر و ستاره غلام تو گشت 335 چه فرمايى اكنون چو گشتند اسير * جواب اين‌چنين داد دانش‌پذير كه آن هر سه تن را در آن درد و تاب * چو خوردند نان ، دور گردان ز آب بجز نان خشك اى پسنديده‌مرد * مده آن سگان را در آن رنج و درد « 1 » چنان كرد اسحاق كان مير گفت * شدند آن سران با غم و درد جفت يكى هفته خوردند از آن نان خشك * در آن بند و زندان به كردار مشك 340 ندادندشان آب و دادند نان * در آن رنج و محنت سپردند جان سرافراز جعفر چو خونخوار شد * به بادافرهء آن گرفتار شد اگر خسروى ، دور باش از ستيز * تو خون سر بىكسان را مريز كه كم زندگانى بود پادشاه * چو بىجان كند مردم بىگناه گنه‌كار اگر زنده مانى گناست * بريدن پى ناسپاسان رواست 345 چو خواهى كه مانى به گيتى بسى * مريز از سر خشم خون كسى مكن زور بر مردم زيردست * كه در كار از اينجايت آيد شكست ميان را به خون عزيزان مبند * ز [ گفتار ] گوينده بپذير پند چه گويى ازاين روزگار درشت * به نازش بپرورد و بازش بكشت چو برمىكشد روزگارت ز چاه * سرت مىرساند به خورشيد و ماه 350 مشو غره كم كن از اين [ كبر و ناز ] * كه زودت به زير آورد از فراز چه نازى ، چو رفتى به چرخ برين * كه ناگه زند آسمان بر زمين چو بيش‌از دو صد سال شد سى و پنج * ز جعفر همه خلق را بود رنج ز بيداد كردن نياسود هيچ * دلش بود مارى سيه پر ز پيچ سه فرزند خود را وليعهد كرد * به كار اندرون بىكران جهد كرد 355 بر او آن حكايت مبارك نبود * فلك تاج عمر از سرش درربود

--> ( 1 ) درد و رنج